از تام فروز، تصویرگر، مدرس و سخنران، بشنوید؛ کسی که در این مطلب قدمهای عملی و قابل اجرا را با شما به اشتراک میگذارد تا به هنرمندان خلاق کمک کند با شخصیت بیشتری طراحی کنند و سبک تصویرسازی مخصوص خودشان را پیدا کنند.
بهعنوان یک تصویرگر، خیلی وقتها از من میپرسند که چطور به این سبک منحصربهفرد و بیانگر رسیدم. هدف من در کارهایم همیشه این بوده که صدای مشخص خودم را داشته باشم و کارهایم پر از شخصیت باشد. مسئلهی «سبک» برای هر کسی که تصویرسازی را جدی دنبال میکند، سؤال بزرگی است، اما جوابهایش معمولاً مبهم و دستنیافتنی به نظر میرسند. در این مقاله امیدوارم کمی این موضوع را شفافتر کنم، رمز و راز شکلگیری سبک را تا حدی باز کنم و چند قدم عملی به شما بدهم که بتواند مسیر درست را نشانتان بدهد.
چیزی که این موضوع را کمی پیچیده میکند این است که تعریف دقیق «سبک» و میزان اهمیتی که دارد، از هنرمندی به هنرمند دیگر فرق میکند. بعضیها شدیداً معتقدند باید یک سبک کاملاً مشخص و سختگیرانه داشت، در حالی که بعضیهای دیگر این را بیش از حد محدودکننده میدانند. مثلاً تصویرگرانی مثل Jing Wei یا Magoz سبک و تکنیک بسیار ثابت و یکدستی دارند و با نظم و دیسیپلین بالایی به همان پایبند میمانند. از آن طرف، تصویرگرانی مثل Kyle T. Webster یا Stephanie Wunderlich را داریم که در مجموعه کارهایشان تنوع زیادی دیده میشود؛ چه از نظر سبک، چه از نظر تکنیک، اما با این حال somehow در تمام این تنوعها هنوز یک صدای قوی و قابلتشخیص از آنها به چشم میخورد.
خودم شخصاً معمولاً تصویرگرهای گروه اول را تحسین میکنم، اما از نظر شخصی بیشتر با گروه دوم ارتباط میگیرم. بارها با خودم فکر کردهام که شاید بهتر باشد در کارهایم منظمتر و یکدستتر عمل کنم، اما در نهایت فهمیدهام که آنقدر از قاطیکردن و امتحانکردن چیزهای مختلف لذت میبرم که نمیتوانم در مورد سبک، خیلی سختگیر و محدودکننده باشم.

همهی اینها را گفتم که برسم به این نکته: من خیلی دربارهی «سبک» فکر کردهام؛ اینکه دقیقاً چه معنایی دارد و چطور میشود آن را شکل داد. برای خود من، در مسیر پیدا کردن سبک شخصی، مهمترین چیزها اصالت و لذت بردن از کار هستند. تمها، تکنیکها و عناصر گرافیکیای که در هر اثر استفاده میشوند، باید با موضوع آن کار هماهنگ باشند و در عین حال بازتابی از نگاه شخصی من و لذتی باشند که از خلق کردن میبرم.
ساختن و توسعه دادن یک سبک، با تمرین، آزمونوخطا و بله… همانطور که حدس میزنید، با صبر همراه است. اما این بخش را احتمالاً خودتان هم میدانید. سؤال اینجاست که غیر از اینها، چه کارهای دیگری میشود انجام داد؟ اینجا ده نکته را با شما در میان میگذارم که در تجربهی شخصی خودم، واقعاً کمککننده بودهاند.
۱. هدفهایت را مشخص کن
فرقی نمیکند در کجای مسیر تصویرسازیات هستی، داشتن یک حس جهت و مسیر خیلی مهم است. وقتی هدف داریم، چیزی هست که به سمتش نشانه بگیریم و همین باعث میشود مسیرمان روشن باشد. اما وقتی هدفی نداریم، معمولاً سرگردان میشویم یا هیچوقت آنقدر روی یک چیز مشخص نمیمانیم که بفهمیم آیا واقعاً جواب میدهد یا نه.
اما چه جور هدفهایی باید برای خودت تعیین کنی؟ به نظر من، موضوع کمتر به انتخاب تکنیکهای خاص، ابزارها یا ویژگیهای کیفیِ کارت برمیگردد و بیشتر به این مربوط است که ببینی دوست داری جزو چه فضایی باشی. تصویرگرهای مورد علاقهات چه کسانی هستند؟ کارهای آنها معمولاً کجا منتشر میشود؟ مشتریهایشان چه کسانیاند؟ تو دوست داری چه نوع تصویرسازیای انجام بدهی؟ کارت قرار است کجا یا چطور استفاده شود؟ مشتریهای رؤیاییات چه کسانی هستند؟ اگر بتوانی به این سؤالها جواب بدهی، کمکم میتوانی یک جهت مشخص برای خودت پیدا کنی.
من واقعاً معتقدم اینها سؤالهای خیلی مهمی هستند که باید از همان اول از خودت بپرسی. اگر این کار را نکنی، پیشرفتت بهعنوان یک تصویرگر بهاحتمال زیاد متوقف میشود و درجا میزنی.

۲. خودت را بیشتر وارد کارت کن
احتمالاً چند تصویرگر را دنبال میکنی و میتوانی آثارشان را حتی بدون اسمشان هم شناسایی کنی. چه چیزی در سبک یک تصویرگر باعث میشود آنقدر راحت قابل تشخیص باشد؟ آیا فقط نحوهی استفادهشان از رنگ یا کیفیت خط است؟ بخشی از آن همین است. اما یک چیز عمیقتر هم در کار است.
تا به حال دقت کردهای که تصویرگرهای سطح بالا در کل آثارشان الگوهای تکرارشونده دارند؟ منظورم الگوهای ظاهری و آشکار مثل شطرنجی یا زیگزاگ نیست (اگرچه ممکن است بخشی از آن هم باشد). نگاه کن به نحوهی پرداختشان به سوژهها، نمادهایی که استفاده میکنند، اینکه زیاد از فرم انسانی بهره میبرند یا شاید از استعارههای ماشینی استفاده میکنند — احتمالاً این تصمیمات خیلی به سفارش کار ربط ندارد و بیشتر با علایق شخصی و وسواسهای تصویرگر مرتبط است.
مثلاً Stephanie Wunderlich بارها و بارها به شکلهای بیانگر و استایلشده بازمیگردد. یا Olimpia Zagnoli وسواس خاصی روی راهراهها دارد.
هر از گاهی به مجموعهای از آثار تصویرسازی خودت نگاه کن و ببین چه الگوهایی ظاهر میشوند.
چه چیزهایی در کارت هست که بارها و بارها به آنها برمیگردی؟ به اشیا و نمادهایی که مرتب استفاده میکنی یا یک عنصر گرافیکی خاص که به هر دلیلی دائم در طراحیهایت ظاهر میشود، فکر کن. ببین چطور میتوانی این تمایلات طبیعی و ناخودآگاهت را بیشتر وارد کارت کنی. گاهی این کار کاملاً اتفاقی است و گاهی کاملاً هدفمند.
هر از گاهی به آثار خودت نگاه کن و الگوها را شناسایی کن. با این کار میتوانی بفهمی «حرکات امضایی» تو چه هستند و به مرور زمان با اعتماد بیشتری روی آنها تکیه کنی.

۳. قهرمانان خودت را شناسایی کن
تصویرگرانی را پیدا کن که سبک و کارشان همان شخصیت و انرژیای را دارد که تو دنبال آن هستی. آنها را مطالعه کن، از آنها الهام بگیر و در ابتدا حتی میتوانی سبکشان را الگوگیری کنی. با گذشت زمان، سبک تو از تقلید فاصله میگیرد و شروع میکنی به دیدن نوآوریها و تطبیقهایی که کاملاً منحصر به خودت هستند.
چون احتمالاً بیش از یک قهرمان هنری داری، کار خودت هم احتمالاً ترکیبی از چند تأثیر مختلف خواهد بود.
۴. از زندگی واقعی طراحی کن
شاید کمی خندهدار به نظر برسد، اما بسیاری از تصویرگران در واقع از طراحی کردن خوششان نمیآید—خصوصاً طراحی از زندگی واقعی. با این حال، طراحی از زندگی واقعی یکی از بهترین راهها برای رشد و پیشرفت بهعنوان یک تصویرگر است.
وقتی میگویم «طراحی از زندگی واقعی»، بیشتر منظورم طراحی بر اساس مشاهده مستقیم است. این موضوع ربطی به مهارتی که در این کار داری ندارد. بسیاری از افراد از طراحی بر اساس مشاهده منصرف میشوند چون در کشیدن واقعینما مشکل دارند. اما چیزی که مهمتر است، بیشتر از واقعگرایی یا اینکه چه چیزی روی صفحه میآید، فرایند طراحی کردن است.
مهمتر از چیزی که در نهایت روی صفحهات ظاهر میشود، فرایند طراحی کردن است.
وقتی خودت را مینشانی و متعهد میشوی حتی برای پنج دقیقه چیزی را طراحی کنی، شروع میکنی به دیدن سوژهات از زاویهای کاملاً متفاوت. واقعاً به شیء نگاه میکنی و چیزهایی دربارهی آن متوجه میشوی که قبلاً هرگز به ذهنت خطور نکرده بود.
توانایی خارقالعادهی همهی هنرمندان—چه نویسنده، نقاش یا تصویرگر—توانایی دیدن چیزی است که دیگران نمیبینند. طراحی از زندگی واقعی، این توانایی را در تو پرورش میدهد و دیدت را گستردهتر میکند.

۵. از حافظه طراحی کن
برای بعضیها، طراحی از زندگی واقعی یا طراحی واقعگرایانه کار آسانی است. چالش آنها این است که هر نشانهای از واقعگرایی را کنار بگذارند و بیشتر بهصورت شهودی و طبیعی، مثل یک کودک، طراحی کنند.
یک تمرین خلاقانه برایت دارم: روی یک صفحهی خالی، هرچقدر میتوانی چیزها را از حافظه طراحی کن. هر شیء که به ذهنت رسید، فقط آن را بکش و بعد سراغ چیز بعدی برو. اصلاً به هیچ شیء واقعی یا مرجع نگاه نکن!
تمرین دیگری هم هست: تعدادی شیء را از زندگی واقعی یا تصاویر مرجع طراحی کن و بعد سعی کن آنها را دوباره از حافظه بکشید (باز هم بدون نگاه کردن به مرجع یا طراحیهای قبلی). من این تمرین را خیلی دوست دارم چون ما را مجبور میکند از قطعات اطلاعاتی که در ذهن داریم طراحی کنیم. روشی که فاصلهها را در حافظه پر میکنیم یا روش طبیعیمان در مدیریت چیزهایی مثل پرسپکتیو، سرنخهایی میشود برای سبک طبیعی و شخصی طراحیمان.
۶. تفسیر کن، تقلید نکن
بهطور کلی، کشیدن چیزی دقیقاً همانطور که میبینی راحتتر از کشیدن آن به شکل تفسیرشده و خلاقانه است. برای بزرگسالان، این راحتتر است چون احساس امنیت بیشتری میکنیم. وقتی فقط از یک مرجع خارجی پیروی میکنیم، تصمیمات خلاقانه کمتری در کار وجود دارد و بنابراین نمیتوانند ما را برای آنچه میکشیم قضاوت کنند، چون محتوای اصلی و تازهای ایجاد نکردهایم.
اما خیلی ریسکپذیرتر است که آزادانه عمل کنیم، شکلها را عمدی تغییر دهیم، از رنگهای غیرمعمول استفاده کنیم، یا اجازه دهیم خطوط و نشانههای طبیعی و بدون دیسیپلین در طراحی ما رخ دهند.
ویژگی اصلی یک تصویرگر خوب، توانایی او در تبدیل یک ایده یا شیء معمولی به چیزی نمادین یا معنوی است.
ویژگی اصلی یک تصویرگر خوب، توانایی او در تبدیل یک ایده یا شیء معمولی به چیزی نمادین یا معنوی است.
برای رسیدن به این هدف، این تصویرگران مقداری از واقعگرایی یا دقت صرف را کنار میگذارند و اجازه میدهند شهود و حس درونیشان آزادانه عمل کند. چنین تصویرگرانی فقط آنچه را در دنیای واقعی میبینند کپی نمیکنند و عیناً روی کاغذ نمیآورند. ارزش واقعی تصویرسازی در لایهی معنوی یا احساسی آن است—به زبان هنر، همان تأثیری است که روی سوژه میگذارند.
مثالی ساده از این رویکرد، کاریکاتور است، جایی که یک ویژگی واقعی سوژه برجسته یا تغییر داده میشود در حالی که شباهت کلی او حفظ میشود. این یک تفسیر است.
برای نمونهای با درجه بالاتر از تفسیر، به کاور کتابهای مدرنیست یا کاور آلبومهای جاز دههی ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ نگاه کن. هنرمندان این آثار به نظر میرسد که نمایش مستقیم را کنار میگذارند و به جای آن از عناصر انتزاعی رنگ و شکل برای بیان چیزهای ناملموس استفاده میکنند.

۷. با احساساتت در تماس باش
چون احساسات ناملموس برای شکلگیری سبک خیلی مهم هستند، منطقی است که ما خودمان هم بیشتر از احساساتمان آگاه باشیم. هنگام طراحی، به احساساتت دقت کن. آیا بعضی احساسات با سبکهای خاصی از طراحی مرتبط هستند؟ آیا در شرایط مشخصی احساس اعتمادبهنفس بیشتری داری؟
برای من، یک حس مشخص از اعتمادبهنفس و لذت وجود دارد وقتی به یک روش خاص طراحی میکنم. وقتی از این حالت طراحی استفاده میکنم، بهترین کارهایم را خلق میکنم. درست مثل یک زلزلهنگار که حرکات زمین زیر پای ما را ثبت میکند، طراحیها هم حرکات روح ما را به تصویر میکشند. وقتی طراحی میکنیم، دست، سر و قلب ما با هم درگیرند و این در کیفیت آثارمان قابل مشاهده است.
به صورت عملی، وقتی برای یک پروژه تصویرسازی اسکچ میکشی، اولین اسکچهایی که تولید میکنی، صادقترین نمود احساساتت هستند و به همین دلیل همیشه در اسکچهای اولیه حسی از تازگی وجود دارد که در مراحل بعدی قابل تکرار نیست. با گذشت زمان، میتوانیم یاد بگیریم کیفیتهای طراحیهای شهودی خودمان را پیشبینی کنیم و حتی به صورت ارادی آنها را دوباره خلق کنیم.

۸. وسوسهی کمال را کنار بگذار
بهعنوان یک تصویرگر و طراح، یکی از سختترین چیزهایی که یاد گرفتهام این است که به شهود خودم اعتماد کنم. میتوانم ساعتها وقت بگذارم و چیدمانها را مرتب و دوباره مرتب کنم، با وسواس و بیفایده سعی کنم به «راهحل بصری کامل» برسم.
در تصویرسازی هم، هنوز خیلی راحت در جزئیات کوچک گم میشوم؛ مثلاً میتوانم ساعتها تلاش کنم تا طبیعیترین خط یا حرکت ممکن را در زیر بغل یک شخصیت بکشم. واقعیت این است که بعد از یک مقدار مشخص تجربه و تمرین هنری، حدی برای کیفیت هر کاری که انجام میدهم وجود دارد.
در واقع، هرچه بیشتر تلاش کنم و بیشتر از دکمهی Undo استفاده کنم، اوضاع معمولاً بدتر میشود. اما بدترین نکتهی نهایی این است که چنین جستجویی اعتمادبهنفس من نسبت به هر کاری که انجام دادهام را تحلیل میبرد.
من نمیگویم که مهارتت با گذشت زمان بهبود پیدا نمیکند، اما در هر لحظهی مشخص، همانی را داری که داری و بس. چیزی که در کمال یا دقت کم داری، باید به روش دیگری جبران شود. اینجاست که شهود وارد عمل میشود. شهود، ترکیبی است از حس درونی، اعتماد و تجربه.
من یاد گرفتهام که دیگر سعی نکنم حتماً به یک روش خاص و دقیق طراحی کنم و به جای آن، نوعی طراحی را بپذیرم که بهصورت طبیعی از دستم بیرون میآید. در واقع، با گذشت زمان یاد گرفتهام که به آن تکیه کنم و حتی هنگام نیاز آن را تقویت کنم. وقتی میدانم تنها گزینهی دیگر این است که نیم روز را در جزئیات بیفایده هدر بدهم، مجبورم اعتماد کنم که چیزی که در چند اسکچ اولیه خلق کردهام، احتمالاً بهتر است (و قطعاً بدتر از هر چیز دیگری که بیش از حد تلاش کنم نخواهد بود).
قبلاً گفتم که باید یاد گرفتهام به شهود خود اعتماد کنم، اما باید بپذیریم که این یک عضله است که بیشتر ما نیاز داریم آن را تمرین دهیم. بهطور پارادوکسیکال، شهود ما باید اعتماد ما را جلب کند تا مفید واقع شود. وقتی تازه شروع میکنیم، تجربه کافی نداریم که بگوییم چیزی خوب است یا بد. با گذشت زمان، میآموزیم چه چیزی کار میکند و چه چیزی نه، و همچنین محدودیتهای تواناییهای خود را بهتر درک میکنیم.
در ابتدا، احتمالاً نیاز است زمان بیشتری صرف تلاش برای کمال کنیم. اما باید زمانی برسد که بدانیم به حد نهایی کمال رسیدهایم و وقت آن است که به سراغ چیز بعدی برویم.

۹. اعتمادبهنفس را در کارهایت نشان بده
افرادی که در ابتدای مسیر هنری خود هستند، معمولاً خیلی محتاط و تردیدآمیز طراحی میکنند. مداد را سبک در دست میگیرند و با خطهای کوتاه و سبک تلاش میکنند چیزی که میخواهند بکشند را بسازند، و کمکم به فرم کامل آن میرسند.
به نظر من، این نشانه یک تصویرگر کمتجربه است. طراحیهایی که به این شکل کشیده میشوند، اغلب بیشازحد فکر شده به نظر میرسند و از اعتمادبهنفس کافی برخوردار نیستند.
اگر میخواهی آثار تصویرسازیات برجسته و متمایز باشند، باید اعتمادبهنفس را منتقل کنند. اعتمادبهنفس چه شکلی دارد؟ مطمئن است و جهتدار. از ابتدا تا انتها هدف و نیت مشخص دارد. به جای یک سری خطوط کوتاه و خجالتی، اعتمادبهنفس خطی پیوسته و بدون وقفه است که با انحناهای ملایم یا زوایای تیز، ترکیبی عجیب از دقت و رهاشدگی را نشان میدهد.
ما اغلب به آثار درخشان نگاه میکنیم و تصور میکنیم که برای هنرمند خیلی آسان و طبیعی بوده است. این همان چیزی است که هنرمند امیدوار بوده ما ببینیم.
اما این راز را بدان: حتی تصویرگرهای با تجربه هم اغلب طرحهای جدید را با خطوطی کماعتمادبهنفس شروع میکنند. معمولاً یک اسکچ باید چندین بار بازطراحی و اصلاح شود تا بهنظر هدفمند و مطمئن برسد. حس جهتگیری و هدفمندی که این اعتمادبهنفس را ایجاد میکند، فقط با ترسیم تقریبی و اولیه در مراحل قبل شکل میگیرد.
اسکچ اول تو ممکن است بسیار محتاطانه باشد و ممکن است برای رسیدن به نسخه نهایی به چندین اصلاح نیاز داشته باشی، اما نسخه نهایی باید طوری به نظر برسد که انگار با کمترین تلاش ممکن خلق شده است. ما اغلب به آثار درخشان نگاه میکنیم و فکر میکنیم برای هنرمند خیلی ساده و طبیعی بوده—و این همان چیزی است که آنها امیدوار بودند ما تصور کنیم.

۱۰. خودت را در معرض دید قرار بده
هدف اصلی تصویرگر بودن و داشتن یک سبک موفق، ارتباط و ارتباطگیری با دیگران است. اگر آثار ما با دیگران ارتباط برقرار نکند، عملاً هیچ فایدهای ندارد. با این حال، عدم برقراری ارتباط با دیگران در آثار امروز نباید پایان داستان باشد. ما با به اشتراک گذاشتن آثار اولیهمان با دیگران و گرفتن بازخورد رشد میکنیم. گاهی این بازخورد به دلیل درخواست خود ماست—مثلاً از شریک یا دوستانت میخواهی نگاهی بیندازند و نظرشان را بگویند.
نکتهی من این است که برای توسعهی سبک و صدای شخصیات بهعنوان یک هنرمند، باید آن را روی افراد واقعی امتحان کنی. این کار تو را در معرض آسیبپذیری قرار میدهد و گاهی واقعاً سخت است که بازخوردی را بشنوی که امیدوار بودی نشنوی، اما همین دقیقاً چیزی است که برای رشد نیاز داریم.
وقتی میخواهیم در هر چیزی بهتر شویم، تواناییهای طبیعی و راحت ما تنها ما را تا یک سطح مشخص پیش میبرند. عبور از آن سطح همیشه سخت است—و گاهی حتی تا حد گریه کردن دشوار میشود. اما قوی، شجاع و قابل آموزش بودن تنها راه تقویت شدن است. این قانون در توسعهی سبک شخصی هم به همان اندازه صادق است که در هر زمینهی دیگری.
اگر دوست داری مهارتت را بیشتر نشان بدهی و آثار خودت را جمعآوری کنی، میتوانی به دوره آموزش ساخت پورتفولیو برای ورود به مسیر شغلی تصویرسازی کودک نگاهی بیاندازی ، با نیاز خودت بررسی کنی .

پس اینها ده روش اصلی من برای پیدا کردن و توسعهی سبک تصویرسازی هستند. در نهایت همه چیز به این خلاصه میشود: داشتن حس جهتگیری، تمرین و تجربهی زیاد، و پیدا کردن راههایی برای وارد کردن خودت به آثار.
وقتی این کار را با قلبی باز و با به اشتراک گذاشتن با دیگران انجام میدهی، کمکم میفهمی که بهعنوان یک تصویرگر چه کسی هستی. در نقطهای مشخص، شروع میکنی به دیدن الگوها و میتوانی با قصد و نیت بیشتری روی آنها تمرکز کنی. این هدفمندی در کارهایت میدرخشد و دیگران به سمت آن جذب میشوند. آنها صدای تو را تشخیص میدهند و در نهایت از تو میپرسند، نه از من، که سبک خودت را چگونه توسعه دادی.
تام فروز، تصویرگر، مدرس و سخنران برنده جوایز مختلف است. از جمله مشتریان او میتوان به Airbnb، Yahoo! و GQ فرانسه اشاره کرد. تام با استفاده از تصویرسازیهای زنده و پرانرژی، مردم را به برندها و داستانها متصل میکند. در مسیر کارش، عاشق به اشتراک گذاشتن بینشهای خود درباره تصویرگری در وبلاگها، سخنرانیها، مصاحبهها و جاهای دیگر است.


